یکشنبه 5 دی95
شمال که رفته بودیم از جمعه شب بنده سردرد بدی گرفتم با حالت تهوع و لرز. صبحش دیدیم دایی جان بهزاد در شرایطی بدتر از من بسر می بره و با دایی جان محمد راهی درمانگاه ولایت شدیم. درمانگاه که تقریباً چیزی از 20 سال پیش خودش بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود و به نظرم وقتی کوچیک بودم و باباحاجی من رو می برد درمانگاه هم تمیزتر بود هم قانونمندتر. بگذریم... بعد از سرم دایی جان و یه مشت قرص برگشتیم منزل باباحاجی. تا شبش کمی بهتر شدم و عروسی و مراسم های خاص اونجا برگزار شد که البته در کنار عزیزان خوب بود و خوش گذشت. روز یکشنبه قصد عزیمت به تهران کردیم و شبش آنچنان تب و لرزی مرا گرفت که نگو و نپرس با همان حال بد و بدن درد راهی اداره شدم ...
نویسنده :
مامان نسرین
9:22











