آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 5 دی95

شمال که رفته بودیم از جمعه شب بنده سردرد بدی گرفتم با حالت تهوع و لرز. صبحش دیدیم دایی جان بهزاد در شرایطی بدتر از من بسر می بره و با دایی جان محمد راهی درمانگاه ولایت شدیم. درمانگاه که تقریباً چیزی از 20 سال پیش خودش بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود و به نظرم وقتی کوچیک بودم و باباحاجی من رو می برد درمانگاه هم تمیزتر بود هم قانونمندتر. بگذریم... بعد از سرم دایی جان و یه مشت قرص برگشتیم منزل باباحاجی. تا شبش کمی بهتر شدم و عروسی و مراسم های خاص اونجا برگزار شد که البته در کنار عزیزان خوب بود و خوش گذشت. روز یکشنبه  قصد عزیمت به تهران کردیم و شبش آنچنان تب و لرزی مرا گرفت که نگو و نپرس با همان حال بد و بدن درد راهی اداره شدم ...
5 دی 1395

سه شنبه30آذر95

در نوشتن اوضاع و احوالاتمان و اتفاق هایی که برایمان رقم خورده است اتفاقی میمون و بس فرخنده از یادمان رفته بود که ذکر نماییم و آن هم ازدواج دایی جان محمد بود و متعاقب آن باباحاجی اینا اومده بودن تهران و مراسم عقد و باقی قضایا.روز 5 شنبه خریدای عروس خانم رو بردیم منزل شان تحویل دادیم و همه اعضای خانواده ناهار وشام منزل ما بودن. علی رغمی که از قبل تصمیم گرفته بودم که به خاطر فراموشی تولد زندایی جون شب جمعه کیکی سفارش بدم که در کنار خانواده تولدی بگیریم. ولی باز بخاطر مشغله و بحبوهه کارهای عقد یادم رفت. وقتی یادم اومد کلی حالم بد شد. تلفنی صحبت کردم تا از قنادی ناتلی کیک بفرستن از شانس هم شب بارونی و دلیوری نداشتن و آخر قر...
30 آذر 1395

خاطرات این روزا9آذر95

اینروزهای ما کمی شلوغ است از طرفی آویسا و دغدغه های مدرسه و اضطراب من ،  بزرگ تر شدن علی و کشمکش های خواهر و برادر،کارهای خانه و ترافیک نیمه اول سال  و اداره از یه طرف و از طرفی نامزدی دایی جان و برنامه عقد و خریدای عروس خانم که با تمام بی حالی و بیماری شب قبلش به عشق برادرم رفتم. بگذریم ...  ورود به مدرسه ورود به دنیای دیگری برای آویسا خانم شده و همین کمی فراز و نشیب برایمان رقم زده که کمی تاب و توان مرا برده که هر روز با اضطراب تحویلش میدم و تا ظهر فکرم  پیششه. زندگی برای  من هر دوره برنامه جدید می چینه خدا خود کمکمان کند. آویسا خانم تو مدرسه کلاس های فوق برنامه مشاعره و سفال و موسیقی و ...دارد...
9 آذر 1395

یکشنبه11مهر 95

سلام به همه دوستان گلم . امید است همیشه خوش باشید. بعد از کلی صبور بودن و انتظار بالاخره از مدرسه عدالت عزیز پیام فرستادن و روز یکشنبه 4مهر قرار شد دخترمان را برای اندازه گیری لباس به مدرسه ببریم . ساعت 10صبح آویسا خانم رو به مدرسه بردم و کل اکیپ مهد اونجا تشکیل شد و حیاط مدرسه مکانی شد برای سوت و جیغ و هورای کودکان ما و همچی همدیگر رو صدا میزدن انگار نه انگار ساعتی پیش در مهد در کنار هم بودن. ما هم استادانه خودمان را میزدیم به اون راه که کی کجا ، اصلاً چه صدایی چه حرکتی. خلاصه با تدابیر بنده و برخی مادران کمی از سروصداهای بچه ها کم شد و بعد صفی لباس ها اندازه گیری شد و برگشتیم اداره. و هنوز در انتظار خبری از ایشان جهت شرکت در جش...
11 مهر 1395

چهارشنبه31شهریور95

سلام به دوستان گلم  انشاءالله که خوب و خوش باشین و عیدهای قربان و غدیر هم برشما مبارک باشه و هر جا هستین خوش و خرم باشین. این روزهای ما میگذرد کمی خسته . گفتم کمی خسته از آن جهت که خواب های شبمان از سر لطف پسرجان کماکان بی نظم می باشد و تا صبح چند سفر چشمان مبارک را نیمه باز می کند و با حالتی :مامان! سیر. حرف زدن هاش هم تقریباً کامل شده و البته حرف گوش کردن هاش ضعیف. همش در حال نزاع با خواهرجان بخصوص در موقع خواب می باشن و من و بابا رضا متاصل در این میان. با همکلاس سابق خود یعنی آیلین خانوم بسیار ایاق شده و کلاً حواسش بهش هست. جالب در زمانی که همکلاس بودند بسیار کشمکش و کنتاک داشتن از قدیم میگن د...
31 شهريور 1395

شنبه13شهریور95(آن چه گذشت)

تولد پسرکمان از آنجا که همزمان با مسافرت مان به شمال شد لذا تولدی کوچک برایش گرفتیم که جزییات و تصاویر آن در پست های قبل به سمع  و نظرتان رسید. اما از آنجا که خانواده همسرجان برایشان تولد نگرفته بودیم بر آن شدیم که مجلسی من باب تولد برای پسرکمان مهیا کنیم و اینچنین شد که جمع ضربتی های عزیز در 4 شهریور در منزل مان گردهم آمدند. روزی که آویسا با پدر گرامش تشریف بردن اداره به خاطر دخترک رئیس محترمشان که چند صباحی  بود دلشان می خواست آویسا برای بازی با پدرجانشان بروند اداره و به دلایلی من و همسرجان مخالف بودیم  ولی آنروز به خاطر تلفن رئیس شان با خودشان بردند و همانطور که حدس زده بودیم کشمکشی بود بین شان و در آن میان آوی...
13 شهريور 1395

شنبه 30مرداد95

سلام به همه دوستان خوبم و گل های کوچک خودم . گرمای تابستان داره زورای آخرش رو میزنه و صبح ها هوا کمی خنک شده. آویسا خانم مراحل اولیه ثبت نام خودش رو انجام داده البته با هزار مکافات آزمایش و نمونه گیری و نتیجه آزمایش  و کمبود ویتامین دی و زدن آمپول کلاً پروژه ای بود برای خودش. کلاس شنا آویسا خانم هم همچنان پابرجاست که اونم برنامه  ایه برای خودش. همیشه باید قبل شروع کلاس با آویسا خانوم صحبت کنم  تا کلاس  رو جدی بگیره. در یکی از روزهای مرداد هم بردمش و موهاش رو کوتاه کوتاه کردم. اولش پشیمون شدم ولی بعدش دیدم چقدر راحت شد بچه م.هم برای خودش راحته هم وقتی میره استخر. علی کوچولو هم این روزا حرف زدن...
30 مرداد 1395

شنبه 16مرداد95(باقی عکس های تعطیلات)

اینم عکس های دنیای بازی و عکس پرسنلی جیگرم... دنیای بازی این روزها پستانک را از علی گرفتیم و ایشان عین آمار موقع خواب بعد از تناول شیر می گوید:مامانی!پوسوئک. اینم روش جدید خودش که جایگزین پستونک کرده پا در کفش بزرگتر کردن یعنی این   ...
16 مرداد 1395

شنبه16مرداد95(تعطیلات تابستان 95)

تابستان خود را چگوه گذراندید... اولاً همه دانش آموزان میدانیم که که تابستان فصلی گرما و تعطیلی مدارس است و ... یادش بخیر انگار همین  دیروز بود و چه زود درگیر امروز شدیم و چشم به راه فردا ثانیه  های زندگیمان را می گذرانیم. گاهی به شادی گاهی به غم گاهی آرام و گاهی طوفانی. گاه با گلکانمان گاه به تنهایی... انشاءالله هر چه باشد خوش باشد و هر جا هستید خوش باشید. تعطیلات تابستان امسالمان از 31تیر آغاز شد و قرار بر 10 روز تعطیلی و البته بعداً به دلیل بی برنامگی مهد عزیز به دوهفته افزایش یافت . اول قرار بر مسافرت بر دهه اول بود و با بوجود اومدن ملاحظاتی به هفته دوم موکول شد. ثبت نام دخترکمان در پیش دبستانی و با...
16 مرداد 1395